سراب خیال
♥♥♥خداوندا هـرآنـکـس رابـه آنـچـه قسمتــش نيســت عــادت نـده کــه دل کنــدن ازاومـــرگ اســـت ♥♥♥
سه شنبه 28 / 7برچسب:, :: 7:32 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین
آن کــــس که درد عـــشق بداند
اشــــکی بر این ســـخن بفشاند :
این سان که ذره های دل بی قرار من،
سر در کمند عشق تو، جان در هـوای توست
شاید مــحال نیست که بعد از هزار سال
روزی غــــبار ما را، آشــــفته پوی باد؛
در دوردست دشتی از دیــــــده ها نهان
بر برگ ارغـوانی، پیچیده با خزان
یا پای جویـــباری، چون اشک ما روان
پهلوی یکــــــدگر بنشـــــاند!
مــا را به یکـــدگر برساند! فریدون مشیری دو شنبه 27 / 7برچسب:, :: 8:56 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین در تاریکــــــــــــ تـرین و کورتـرین نقطــــه ی ِ عشـــــــق گُـــــــــــــــم شــده بــودم در سَـرابی که از احســــاس بـرای او ســـاخته بــودم غوطـــــــــــــــــه وَر بــودم آن قــــــدر که ســـــال ها گذشـــت فصـــل ها آمدنــد و رفتنـــد و لحظــــه ها سپــــــــــــــــری شـد بــی آن که لحظــــه ای یـــــــــــادی از خــــود کنم عمـــرم گذشـــت ... با ثانیــــــــــــــــــه هایی مملــو از تنهـــــایی و دلتنگـــــی و یادگــــــــــــارش چروکــــــــــــ هایی بـَـر پیشـــانی وزخـــــــــم هایی بَـر دل شـد امــا... نگـــاه عــــاشق تــو همچــون فانـــوسی راه گشــــــــــایم شد ای تنهــا پنــــــــاه ِ دل هـــای ِ خستــه تــویی که دســـــت های ِ مهربـــانت شَفـــاعـت کـرد چشـــــــــــــــم های ِ دل ِ نـابینـــایم را این رَهــــایی.. همچــون نخــی از ابریشـــم دانـــــــــه های ِ دل را بـرای هــمه شــب عاشقــــــــی با تـــو تسبیـــــــح کـرد و مــن چـه خالصـــانه می ستـــایمت و چه عاشقــــانه احســــــــــــاست می کنـم عشــــق ِ خـــدایی ات چنــان پروانــــــــــــه وار بَـر جســم و روحــم می رقصــد که گویــی اینجـــا انتهــــــای ِ عشــق است می خواهــم خورشیــــد شَـوَم همـان خورشیــد آخـر شهریــــور که نهــایت تلاشــش را بـرای گــــــرم کـردن زمیــن می کنـد می خواهــم خورشیــد ی شَـوَم بـرای دلـــــــم دلــی که مـــدت هاست قنـدیــــل هایش تابستـــان هایم را ســـَرد کــرده اسـت صــدای ِ پــای ِ پـــاییز را از انتهـــای ِ کوچــه ی ِ فصــــــــــل ها می شِنَــــوَم شــاید آغــاز ِ پاییـــز شروعــــی باشد بـرای زندگــــــی برای ِ عشـــــــــــــــــــــق عشـــــق ی تمــــــــــــام وقـــت بیــا پـــاییـز ...بیـــا ... بیـا که بیـــــــــزارم از ایـن تابستـــان بیا ... شــاید خـــــــــدا خواســت و زیـر خــِش خِـش بــــرگ های ِ طلایـــی ات اولیــن قــــــــــدم های ِ عاشقـــانه را بـرای عشقـی برداشتــــــــم که جســـارت ِ خواستــن و بـــودن و مـــاندن و جنگیدن را داشتــه باشـد بیـا که زیـن پـس و بـا آغـــاز تـــو می خــواهـم دَرد نوشتـــه هایم را عاشقــــانه هایی کنـــــم که " تــــــــــــــــو" ی ِ بیـــت هایش دیگــر مخاطــب خـاص نــدارد بیــــا .. دو شنبه 27 / 7برچسب:, :: 8:48 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین یه نگاه به کفش های قشنگت کن دو عاشق ؛
دو یار که بدون هم جایی نمیرن با هم خاکی
میشن با هم میرن زیر بارون ؛
اگه یکی فدا شد دیگری هم فدا میشه ؛
کاش آدمها از کفشاشون یاد میگرفتند رسم وفاداری و عشق رو
دختری به کوروش کبیر گفت :
من عاشق تو هستم ! کوروش گفت من لایق شما نیستم
لیاقت شما برادرم هست که از من زیباتر هست
و اکنون در پشت سر شما ایستاده است
دخترک به پشت سرش نگاه کرد اما کسی نبود ؛
کوروش کبیر به او گفت اگر عاشق بودی
پشت سرت را نگاه نمیکردی
ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی ؟
. شنبه 25 / 7برچسب:, :: 11:30 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین
مهم نیست ڪه دیگر بآشـے یآ نه... مهم نیست ڪه دیگر دوسم دآشته بآشـے یآ نه مهم نیست ڪه دیگر مرآ به خآطر بیآورے یآ نه مهم نیست ڪه دیگر تورآ بآ دیگرے میبینم یآ نه مهم اینست ڪه زمآنے که تنهآ میشوے .... زمــآنـے ڪه دلت گرفت چگونه و با چه رویـے سر به آسماטּ بلند میڪنـے و میگویـے : خدآیا مـטּ ڪه گنآهـے نڪردم ... پس چه شد شنبه 25 / 7برچسب:, :: 11:24 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین همیشه بهم میگفت زندگیمی....
وقتی رفت من بهش گفتم:مگه من زندگیت نیستم؟
گفت آدم برای رسین به عشقش باید از زندگیش بگذره....
دیدمش ... تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشم ؛
دلم خواست تا آخر عمر به او خیره باشم دلم خواست ...
اما این شرم نگذاشت ؛ چون بنفشه ای سر به زیر افکندم ؛
به زمین خیره شدم و او به آرامی از کنارم گذر کرد ؛
با خطی از عطر دورم حصار کشید این دلخواه ترین اسارتی است ؛
که عادلانه ترین حکمش حبس ابد من است
به سلامتی اون دختری که سردی دستاشو با گرمای بخاری ماشین
یه بچه پولدار عوض نمیکنه به سلامتی اون پسری
که وقتی یه دختر ناز خوشگل تو خیابون می بینه
سرش رو بندازه پایین بگه هر چی هم
که باشی انگشت کوچیک یه عشق
خودم نمیشی....
شنبه 25 / 7برچسب:, :: 11:15 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین سختـــه اسمش رو از گوشیت پاک کنی شنبه 25 / 7برچسب:, :: 11:10 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین
چه زیبا حرف میزنی ؟ تو می گویی از زاویه ی من به مسئله نگاه کن
از زاویه تو … آها دیدم
از زاویه ی تو چه تنگ است کنارهم نشستن دوضلع من وتو
شنبه 25 / 7برچسب:, :: 11:6 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین شوخ طبعي يک رزمنده ايراني تا لحظه آخر !!! رو برداشتم و رفتم بالاي سرش داشت اخرين نفساشو ميزد ازش پرسيدم اين لحظات اخر چه حرفي براي مردم داري با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط ميشه برادر يه حرف بهتري بگو با همون طنازي گفت..اخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه افتاده. از خاطرات يک رزمنده
یک شنبه 19 / 7برچسب:, :: 11:33 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین کمي عوض شدم؛ ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛ به کسي تکيه نميکنم .؛ از کسي انتظار محبت ندارم؛ خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛ سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم... چقدر بزرگ شدم يک شبه !!! یک شنبه 19 / 7برچسب:, :: 11:32 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین
فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه! خشكم زد. گفتم دخترم اين چه دعاييه؟ گفت:آخه بابام موجيه! گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرادعاكنم شهيد بشه؟ آخه هروقت موج ميگيردش و حال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو و مادر و برادر رو كتك ميزنه! ، امامشكل ما اين نيست! گفتم: دخترم پس مشكل چيه؟ گفت: بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده.شروع ميكنه دست و پاهاي همهمون را ماچ ميكنه و معذرت خواهي ميكنه. حاجي ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم. حاجي دعاكنيد پدرم شهيد بشه
یک شنبه 19 / 7برچسب:, :: 11:28 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین من ، تو : ما
فراموشم نکن … شايد سالها بعد،در گذرخيابانها از کنار هم بگويي آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود … یک شنبه 19 / 7برچسب:, :: 11:26 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین این جمعه هم گذشت... یك روز جمعه كسی آرام می آید نگاهش خیس عرفان است قدمهایش پر از معنا دلش از جنس باران است كسی فانوس بر دستش مثال نور می آید امید قلب ما روزی مثال نور می آید اللهم عجل لولیك الفرج . . چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی............چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن..............خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی................................برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام.......................دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی . . هنوزم انتظارو انتظار است هنوزم دل به ســیــنـــه بی قرار است هنوزم خواب میبینم به شبها همان مردی که بر اسبی سوار است همان مردی که جمعه آید روزی ... و این پایان خوب انتظار است یک شنبه 19 / 7برچسب:, :: 1:45 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین وقتی چشمـ ـانم را روی همــ می گذارم ، پنج شنبه 16 / 7برچسب:, :: 10:59 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین میان هر نفسی که میکشم همهــــــــــــمه ای ست.... که از همه پنــــــــهان.... از تو چه پنـــــــــهان... میان هر نفسی که میکشم تـــــــــــــو هستی که میکِشم تو را.... . که میکُشــــــــــــــی مرا... پنج شنبه 16 / 7برچسب:, :: 10:57 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین
پنج شنبه 16 / 7برچسب:, :: 10:55 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین
پنج شنبه 16 / 7برچسب:, :: 10:51 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین
مدينه امروز دست افشان اتفاق زيبا و مباركي است چهار شنبه 15 / 7برچسب:, :: 1:28 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین نمی دونم چرا همش تنهام نمی دونم چرا تنهایی ولم نمیکنه نمی دونم چرا این روزا رد نمیشن نمی دونم چرا روز و شبام تکراری شده نمی دونم چرا هیچکی . حتی خبری از من نمیگیره نمی دونم چرا . این نمی دونم چراها بیخیالم نمیشن نمی دونم چرا. . . . . . سه شنبه 14 / 7برچسب:, :: 7:3 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین ![]() دلم خیلے بیشتر اَز حَجمَش پراَست ؛
پر اَز جاے خالے تو
پر اَز دلتنگے براے نگاهِ تو
پر اَز تــ♥ــو
سه شنبه 14 / 7برچسب:, :: 6:13 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین دیگـــــــر به کسی نمی گویم: دوســتت دارم...
انگار دوستت دارم های من؛ خداحافظ شنیده می شود...! .......................................... دو شنبه 13 / 7برچسب:, :: 12:41 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین
دو شنبه 13 / 7برچسب:, :: 12:35 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین ![]() ﺩﺭ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ :ﺣﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺸﻮﻣﯿﺬﺍﺭﻥ "ﻏﯿﺮﺕ" ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺣﺲ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎ ﻣﯿﮕﻦ "ﺣﺴﺎﺩﺕ" ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺩﻭﺷﻮﻥ ﻣﯿﮕﻢ "ﻋﺸﻖ" .ﺗﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺒﺎﺷﯽ :ﻧﻪ ﻏﯿﺮﺗﯽ ﻣﯿﺸﯽ ﻧﻪﺣﺴﻮﺩ!!! دو شنبه 13 / 7برچسب:, :: 12:34 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین
همیشه نه
ولی گاهی،
میان خواستن و بودن فاصله ایست..
وقت هایی هست
که کسی را با تمام وجود می خواهی؛
حتی به خاطرش نفس می کشی
زندگی می کنی..
دنیا برایت زیبا می شود
اما؛
بودنت در کنارش محال است..
و این خواستن
همان رویاست..
یا آرزویی دست نیافتنی..
چون
" او مال تو نیـــــــست"
شنبه 11 / 7برچسب:, :: 7:41 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین
ما به هم نمیرسیم..
دست های ما
دو شاخه اسیر
از دوتا درخت دور،
در دو جنگل جداست...
ای شکوفه های سرخ تو
آرزوی برگ های زرد من!
از قضا اگر تبر
از تنه، من و تو را رها کند؛
باز ما دو پایه می شویم
گیر کرده در دو سمت صندلی..
باز هم
ما به هم نمیرسیم...
شنبه 11 / 7برچسب:, :: 7:31 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین
پریشانم... چه می خواهی تو از جانم مرا بی ان که خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی وشب اهسته و خسته نهی،دست و زبان بسته به سوی خانه باز ایی زمین و اسمان را کفر می گویی،نمی گویی؟
جمعه 10 / 7برچسب:, :: 6:43 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین
ديروز به ديدنم آمده بودي با يک دسته گل سرخ .........نگاهي مهربان؛......همان نگاهي که سالها ارزويش را داشتم و تو از من دريغ شده است ........................ومن فقط نگاهت کردم وقتي رفتییییییي........ اشکهايت سنگ قبرم را خيس کرده بود........... جمعه 10 / 7برچسب:, :: 6:30 بعد از ظهر :: نويسنده : حسین برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !
به چه میخندی تـــــــــو؟
ببیـــــــن
که به من نیازی نداشت ...
اما فراموشم نکرد !!!
معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو
اشتباه کردی و حق با دیگریست ...
معذرت خواهی یعنی اون رابطه ....
بیشتر از غرورت واست ارزش داره !!!
می دونی تلخ ترین درد چیه ...؟
تو بخوای؛
اونم بخواد؛
ولـــــی خــــــدا نـــــخــــــواد ...
وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم
وقتی پیدایش کردیم دنبال عیب هایش می گردیم
و وقتی از دستش دادیم به یاد خاطره هایمان با او می افتیم
و باز تنهاییم...
خدایا
مرا ببخش
به خاطر تمام درهایی که کوبیدم
و در خانه ی تو نبود..
چهار شنبه 8 / 7برچسب:, :: 11:8 قبل از ظهر :: نويسنده : حسین درباره وبلاگ ![]() ❤ سـر بـهـ هـوا نـیـستــــمـ امـــــا همیشـــــهـ چشــــمـ بهـ آسـمـانـــ دارمـ حـالــ عجیبـــی سـتـــ دیـدنـــ ِ هـمـانـــ آسـمـانـــ کـهـ ... شـــاید "تـــو" ... دقـایـقـیـ پـیـشـ بـهـ آنـــ نـگـاهـ کـــردهایـــ... ❤ _______________________________ ❤ جـوری در آغـوشـتـــ مـــــےخـوابـمـــ کهـ خـدا پـیـدایـمـــ نـکـنـد! خـیـال کـنـد! اشـتـبـاهـیـــ بـهـ تـــو دوتـا روحـــ دادهـ اسـتـــ...! ❤ _______________________________ ❤ در آغوشَــم کــه مـــــےگـیــری آنـــقــــدر آرام مــــےشــــوم که فـَـرامــوش مـــےکــــنـم بـایـد نَفـَـــس بــکـشـــم... ❤ _______________________________ ❤ كـــاشـــ بـــودیـــ... خـوبـــ بـهـ چـشـمـهـایـتـــ نـگـاهـ مـیـکـردم...از نـزدیـکـــ! دسـتـانـتـــ را مــیـگـرفـتـمـــ! آنـقـدر نـزدیـکـمـــ بـودیـــ کـهـ گـرمایـــ نـفـســـ هـایـتـــ را حـــســـ مـیـکـردمـــ! خــوبـــ عـطـرتـــ را بـــو مـیـکـشـیـدمـــ! مـوقـعـ بـوسـیـدنـــ از تـهـ دلـــ مـیـبـوسـیـدمـتـــ... از تـهـ دلـــ مـیـبـوسـیـدمـتـــ... از تـهـ دلـــ لـمـسـتـــ مـیـکـردمـــ! از تـهـ دلـــ نـگـاهـتـــ مـیـکـردمـــ... از تـهـ دلـــ صـدایـتـــ مـیـکـردمـــ! از تـمـامـــ لـحـظاتـــ بـا هـمـ بـودنـــ نـهـایـتـــ اسـتـفـادهـ را مـیـکـردمـــ! كـــاشـــ بـــودیـــ... ❤ _______________________________ ❤ دلـمـــ پـرواز مـیـخـواهـد دلـمـــ بـا تـــو پـریـدنـــ در هـوایـــ بـاز مـیـخـواهـد دلـمـــ آواز مـیـخـواهـد دلـمـــ از تـــو سـرودنـــ بـا صـدایـــ سـاز مـیـخـواهـد دلـمـــ بـیـــ رنـگـــ و بـیـــ روح اسـتـــ دلـمـــ نـقـاشـیـــ یـکـــ قـلـبـــ پـر احـسـاســـ مـیـخـواهـد ❤ _______________________________ ❤ خـداحـافـظـیـــ کـردهـ امـــ مـــنـــ بـا تـمـامـــ روزهـایـــ بـیـــ خـاطرهـ امـــ دور مـیـریـزمـشـانـــ یـکـیـــ یـکـیـــ ... و امــروز سـلامـــ مـیـکـنـمـــ بـهـ تـمـامـــ روزهـایـــ خـوبـیـــ کـهـ پـیـشـــ رو دارمـــ مـــنـــ ایـمـانـــ دارمـــ بـهـ پــرواز دوبــارهـ آنـــ هـمـــ در هـوایـــ تــــو ... ❤ _______________________________ موضوعات آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها نويسندگان
|
||||||||||||||||
![]() |